تبليغاتX
دلنوشته هاي دختر آسماني

دلنوشته هاي دختر آسماني

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 
سهراب

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط دخترك آسماني| |

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
 بیایید قدردان باشیم ...

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط دخترك آسماني| |



به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره
.
به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه 
.
به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست
.
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن 
.
به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن.
.
به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره
 .
به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن 
.
به سلامتی اونهائی که "دوست دارم " رو درک می کنند و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن
.
به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه 
.
به سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه
.
به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست 
.
به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه
.
به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه
.
به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشند 
.
به سلامتی مادر که به خاطر ما هیکلش به هم خورد 
.
به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن
.
به سلامتی بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه 
.
 به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره
.
به سلامتی اونی که بیکسه، ولی ناکس نیس
.
به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه
.
به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن 
.
گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک می زند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم
به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند 
.
به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن 
.
به سلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه 
.
به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیق منه وقتی باختم گفت : من رفیقتم
.
به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی…..خوابه ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:خوب شد زنگ زدی….باید بیدار میشدم 
.
به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟ باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری
.
به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌ انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی 
.
به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه
.
به سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن میگن بخاطره غروب پاییزه
.
به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه 
.
به سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن !آخرشم دق میدن مارو
.
به سلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی
.
به سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون بشننه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن

به سلامتی مهره های تخته نرد که تا  وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن
.
به سلامتی کسی که تو  خیالمونه ولی بیخیالمونه

..به سلامتی دوست خوبی که مثل خط سفید وسط جاده است, تکه تکه میشه ولی بازم پا به پات میاد
.
به سلامتی باغچه ای که خاکش منم، گلش تویی و  خارش هرچی نامردهو 
.
در آخر به سلامتیه دوست نازنینی که گفت قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم !

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط دخترك آسماني| |


                          شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم 

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم. 

                           سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط دخترك آسماني| |


مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش 

رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با

 او درميان  بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و  

مشکل را با او درميان  گذاشت.دکتر  گفت: براي اينکه بتواني

 دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت  چقدر است،

 آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من

 بگو...«ابتدا در فاصله  4 متري او بايست و با صداي معمولي ، 

 مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در  فاصله 3 متري

 تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين  ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته

بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:

«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به

 سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد.

 بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم

 جوابي نشنيد. اين بار جلوتر  رفت و درست  از پشت همسرش گفت:

 «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:

«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر مي کنيم در ديگران نباشد ؛ 

شايد در خودمان باشد...

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط دخترك آسماني| |

Design By : nightSelect.com